- ۰ نظر
- ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۵۳
پرنده ی من
شاید هم عشق در خود آدم است. فکر می کنم می شود با عشق مثل برگ عبوری به همه جا رفت و در هر جایی زندگی کرد.
راستش من چنین برگی را در جیبم ندارم.می ترسم به آن طرف ها بیایم و با جیبی خالی گم شوم.می ترسم به بهشت تو بیایم و چشمم به چیز های باقی مانده از جهنم بیفتد که به تنم چسبیده است.
فریبا وفی
دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، یکى از آنها ضعیف بود و هر دو شب ، یکبار غذا مى خورد، دیگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در کنار شهرى به اتهام اینکه جاسوس دشمن هستند دستگیر شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو هفته معلوم شد که جاسوس نیستند و بى گناهند. در را گشودند، دیدند قوى مرده ، ولى ضعیف زنده مانده است ، مردم در این مورد تعجب نمودند که چرا قوى مرده است ؟!
طبیب فرزانه اى به آنها گفت : اگر ضعیف مى مرد باعث تعجب بود، زیرا مرگ قوى از این رو بود که پرخور بود، و در این چهارده روز، طاقت بى غذایى نیاورد و مرد، ولى آن ضعیف کم خور بود، مطابق عادت خود صبر کرد و سلامت ماند.
در واقع کاهش نور خورشید منجر به افزایش ترشح هورمون ملاتونین میشود که این امر نیز احساس خوابآلودگی و خستگی را در افراد مبتلا افزایش میدهد. بیشتر افراد مبتلا به افسردگی فصلی میگویندکه در نیمه دوم سال و گاهی در روزهای ابری بدخلق شده و خسته و خوابآلود هستند، پرخوری میکنند و چاق میشوند و توانایی فعالیت آنها کم میشود. در حالی که در نیمه اول سال این گونه نیست و این فرآیند هر سال برای آنها تکرار میشود.
ما انسان ها معمولا وقتی نعمتی را از دست می دهم به یادش می افتیم .
اگر هر روز را مهمترین روز زندگیمان بدانیم در روزهای مهم زندگی موفق خواهیم بود .
اگر در روز چند دقیقه به گفته ها و کارهای روزانه ی خودمان فکر کنیم فردا بهتر عمل خواهیم کرد .
در لحظات حساس زندگی کمک دیگران برای کسانی می آید که در لحظات حساس دیگران کمکشان کرده باشند .
یکی از مراسم جالب که در بعضی اعیاد وجشنها ضمن سایر برنامه ها اجرا می شد ، این بود که دلقکی لباس مضحک می پوشید که داخل و لابلای آن لباس پر از پنبه بود و قسمتهای لخت و عریان بدن او هم پوشیده از گلوله های پنبه ای بوده است که دلقک را به صورت پهلوان پرباد و جبروتی نشان میداد .
این پهلوان نامدار! با این ریخت مضحک با یک نفر حلاج که کمانی در دست داشت در مقابل تماشاچیان به رقص و پایکوبی می پرداخت و حلاج در حال رقص و شلنگ اندازی کم کم پهلوان پنبه را با زدن کمان عور و برهنه می کرد و این عمل را تا زمانی ادامه می داد که تمام پنبه های تن اوبر باد می رفت وچهره واقعی و اندام نحیف و مردنی و استخوانیش نمودار میگردید .
در واقع چون پهلوان پنبه از آیین پهلوانی چیزی نمی دانست وازعلایم پهلوانی هم جز پنبه های گلوله شده که او را به صورت یک پهلوان با سینه های برجسته وبازوان سطبر نشان می داد نشانی دیگرنداشت ، لذا چون پنبه اش را زدند دیگر چیزی از او باقی نمی ماند تا اظهار وجودکند . به ناچار در مقابل شلیک خنده تماشاچیان ازصحنه خارج می شد و نوبت به پهلوانان واقعی می رسید .